خوش آمديد

دلم را آهني کردم مبادا عاشقت گردد

ندانستم تو اي ظالم دلي آهن ربا داري

 

 دلا ديشب چه مي کردي تو در کوي حبيب من؟
الهي خون شوي اي دل تو هم گشتي رقيب من!

 

اندکي عاشقانه تر زير اين باران بمان
ابر را بوسيد ام تا بوسه بارانت کند

 

 نگاهي کردي و از خود نگرانم کردي

نگران ، پيش نگاه دگرانم کردي


من نظر باز نبودم ، تو به يک چشم زدن

در چراگاه نظر ، چشم چرانم کردي


 يک روز رسد غمي به اندازه ي کوه

یک روز رسد نشاط اندازه ي دشت


افسانه ي زندگي چنين است عزيز

در سايه ي کوه بايد از دشت گذشت!


 عشق تو همچون افقي بي انتهاست

قلب من خالي ز هر رنگ و رياست


زندگي با آرزو ها روبروست

با تو بودن از برايم آرزوست


 اي عشق مدد کن که به سامان برسيم

چون مزرعه ي تشنه به باران برسيم


يا من برسم به يار و يا يار به من

يا هردو بميريم و به پايان برسيم


 سال ها پرسيدم از خود کيستم؟

آتشم؟ شورم؟ شرارم؟ چيستم؟


ديدمش امروز و دانستم کنون

او به جز من ، من به جز او نيستم


شب هاي دراز بي عبادت، چه کنم

طبعم به گناه کرده عادت چه کنم


گويند کريم است و گنه مي بخشد

گيرم که ببخشد زخجالت چه کنم


 نمي دانم که دانستى دليل گريه هايم را

نمي دانم که حس کردى حضورت درسکوتم را


و مي دانم که ميدانى ز عاشق بودنت مستم

وجود ساده ات بوده که من اينگونه دل بستم


 نمي خواهم بجز من دوست دار ديگري باشي
نمي خواهم براي لحظه اي حتي به فکر ديگري باشي


نمي خواهم صفاي خنده ات را ديگري بيند
نمي خواهم کسي نامش به لبهاي تو بنشيند
نمي خواهم به غيرازمن بگيرد دست تودستي
نمي خواهم کسي يارت شود در راه اين هست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 3:14  توسط آتیش پاره  | 

به حق ساقي کوثر وجودت بي بلا باشد


سر دستت علي گيرد نگهدارت خدا باشد


 


به غم کسي اسيرم که ز من خبر ندارد


عجب از محبت من که در او اثر ندارد


غلط است هرکه گويد دل به دل راه دارد


دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد


 


دوستان را يادکردن عار نيست


قيمت کاغذ که صد دينار نيست


دوستان را ياد کن تا زنده اي


بعد مردن دوستي در کار نيست


 


تورا مي خواستم تا در جواني


نميرم از غم بي همزباني
غم بي همزباني سوخت جانم


چه مي خواهم دگر زين زندگاني؟!


 


دگر حس شقايق را نداري
هواي قلب عاشق را نداري
واز چشمان خونسرد تو پيداست


که شور عشق سابق را نداري


 


گر دلي دارم بدان در دست توست


گر تني دارم بدان سر مست توست


گر دلم را بشکني باز هم چه سود


کين دل ساده من پيوست توست


 


خبر به دورترين نقطه جهان برسد


نخواست او به منٍ خستهٍ بي کمان برسد
شکنجه بيشتر از اين که پيش چشم خودت
کسي که سهم تو باشد به ديگران برسد
خدا داند که من نفرين نمي کنم
نکند به او که عاشق او بوده ام زيان برسد
خدا کند فقط اين عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد...


 


چشم چشم دو ابرو ...... نگاه من به هر سو


پس چرا نيستي پيشم ؟..... نگاه خيس تو کو ؟


گوش گوش دوتا گوش ..... يه دست باز يه آغوش


بيا بگير قلبمو ..... يادم تورا فراموش


چوب چوب يه گردن ..... جايي نري تو بي من !


دق مي کنم ميميرم ..... اگه دور بشي از من


دست دست دوتا پا ..... ياد تو مونده اينجا


يادت مياد که گفتي ..... بي تو نميرم هيچ جا


من ؟ من ؟ يه عاشق ..... همون مجنون سابق


             i love you
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 3:6  توسط آتیش پاره  | 

http://30min.mastertopforum.net/   تالار گفتگو سیمین کوثری

خوش به حال من ودريا و غروب و خورشيد

و چه بي ذوق جهاني كه مرا با تو نديد

رشته اي جنس همان رشته كه بر گردن توست

چه سروقت مرا هم به سر وعده كشيد

به كف و ماسه كه نايابترين مرجان ها

تپش تبزده نبض مرا مي فهميد

آسمان روشني اش را همه بر چشم تو داد

مثل خورشيد كه خود را به دل من بخشيد

ما به اندازه هم سهم ز دريا برديم

هيچكس مثل تو ومن به تفاهم نرسيد

خواستي شعر بخوانم دهنم شيرين شد

ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشيد

من كه حتي پي پژواك خودم مي گردم

آخرين زمزمه ام را همه شهر شنيد


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 3:15  توسط آتیش پاره  | 

پرسيدمش با بي قراري به غير از من كسي را دوست داري؟

 ز چشمش اشك شد از شرم جاري ميان گريه هايش گفت آري 
...

مي دونم فراموشم كرده ،نمي دونم فراموشش كنم يا نه؟
شعله ي عشقش را تو دلم خاموشش كنم يا نه؟
چقدر يواش و بي صدا به خوابم پا گذاشت، مي ترسيد از خواب بپرم
فكر كردم اگه مي دونست چقدر دوستش دارم
و چقدر خوشحالم مي كنه اينطور آروم نمي اومد
ولي اون پيشم نيومد و فقط از خوابم گذر كرد
دنبالش كردم و ديدم كه به خواب پسري رفت و او را در آغوش كشيد
ناخودآگاه چشمانم بسته شد ، خارج شدم
و چشم بسته در روياها گم شدم
كمكم كنيد ، يه نفر دستم را بگيرد
راه بيداري را پيدا نمي كنم يكي بيدارم كند
كابوس ولم نمي كند من خودم را گم كرده ام
لطفا به من بگوييد كه اون فقط يه كابوس بود و بس

...

عشق تو...

يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ...گفتم اگه بارون نيامد چي؟ گفتي اگه چشماي تو بباره اسمون گريش ميگيره ...گفتم :يه خواهش دارم وقتي اسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار - گفتي به چشم ...حالا من دارم گريه ميکنم و اسمون نميباره ........تو هم اون دور دورا ايستادي به من ميخندي.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 3:9  توسط آتیش پاره  | 

چارلي چاپلين به دخترش گفت: تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده! هيچ گاه چشمانت را براي كسي كه معني نگاهت را نمي فهمد گريان مكن قلبت را خالي نگه دار اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفر باشد به او بگو كه تو را بيش تر از خودم وكمتر از خدا دوست دارم زيرا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نياز دارم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 16:44  توسط آتیش پاره  | 

عکس عشقولانه

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 16:31  توسط آتیش پاره  | 

خبر به دورترین نقطه جهان برسد                     

                       نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

                        کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر

                               به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد

                         به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند تا دو پرنده شوند

                                  خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری

                         که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که  نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد

                                به او که عاشق او بودم زیان برسد

خدا کند که فقط این عشق از سرم برود

                              خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 23:33  توسط آتیش پاره  | 

روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
                                                زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم

                                               آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

روز ميلاد  ، همان روز که عاشق شده بود
                                              مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت

او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد
                                             عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
                                              پسری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 23:30  توسط آتیش پاره  | 

     

 

  «نامه ای به یک دوست»

علاقه ومحبّتی که قبلا به تو ابراز کرده بودم 

دروغ و بـی احساس بودودرحقیقت نفرین من نسبت به تو

روزبه روزبیشترمی شودوهرچه بیشترتورانگاه می کنم

به دوریی تو بیشتر پی می برم

این احساس در قلبم جای می گیرد که بالاخره باید روزی

ازهم جداشویم ودیگر به هیچ وجه حاضر نیستم که

شریک زندگی ات باشم واگرچه دوستی باتوهمچون پروازکوتاهی بودولی درهمین مدت

توانستم به پستی وفریب های توپی ببرم و

بسیاری از صفات واخلاق تو برایم روشن شد ومطمئن هستم

که این خشونت وطبع تند شمابالاخره روزی تو را فریب خواهد داد و

اگر ازدوامجان سر بگـیرد تمام عـمـر را

پشیمان خواهم بوداگر چه دوستی ماپایانش جدایی بود ولی با جدایی

خوشبخت خواهیم شد

مطمئن هستم که نامه را سرسری نمی نویسم

از تو می خواهم که جواب نامه را ندهی چون نامه ات سراسر

دروغ،تظاهر وخالی از

محبّت است ومن تصمیم گرفتم که برای همیشه

تو ویادگاری های تو را فراموش کنم ودیگر به هیچ عنوان نمی توانم

دوستت بدارم وشریک زندگی ات باشم.

           

حالا اگر می خواهی گرمی عشق مرا نسبت به خودت بدانی

یک بار دیگـرونامه را یک خط درمیان بخوان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 1:27  توسط آتیش پاره  | 

۱برای آخرین بار دوستت دارم

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

۲داستان داداشی

وقتي سر كلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود كه كنارم نشسته بود. و اون منو "داداشي" صدا مي‌كرد.
به موهاي مواج و زيباي اون دختر خيره شده بودم و آرزو مي‌كردم كه عشقش متعلق به من
باشه.اما اون توجهي به اين مساله نمي‌كرد.
آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت
:"متشكرم داداشی" و گونه من رو بوسيد

"ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما .... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم

تلفن زنگ زد خودش بود . دوست پسرش قلبش رو شكسته بود .از من خواست كه برم
پيشش.نمي خواست تنها باشه.من هم اينكار رو كردم.وقتي كنارش  رو كاناپه نشسته
بودم. تمام فكرم متوجه اون چشم هاي معصومش بود.آرزو مي‌كردم كه عشقش متعلق به من باشه . بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ،خواست بره كه بخوابه . به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم داداشی" و گونه من رو بوسيد


"ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم "


روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد . گفت :"قرارم به هم خورده اون نمي‌خواد با من
بياد" من با كسي قرار نداشتم .ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زماني‌هيچ كدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم .درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم .جشن به پايان رسيد.من پشت سر اون ،كنار در خروجي ايستاده بودم ،تمام حواسم به اون لبخند زيبا و چشمهاي همچون كريستايش بود .آرزو مي‌كردم كه عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فكر نمي‌كردو من اين رو ميدونستم. به من گفت :"متشكرم داداشی،شب  خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه من رو بوسيد.

"ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما ... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم "

يك روز گذشت ،سپس يك هفته ، يك سال .... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بهش بزنم
روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي‌كردم كه درست مثل فرشته‌ها روي
صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره.
ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه .اما اون به من توجهي نمي‌كرد ، من اينو
مي دونستم ، قبل از اينكه كسي خونه بره سمت من اومد ، با همون لباس و كلاه فارغ
التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو
بهترين داداشي دنيا هستي ،متشكرم داداشی و گونه منو بوسيد .


"ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما ... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم . "

 نشستم روي صندلي ،صندلي ساقدوش ،توي كليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه ،من ديدم كه "بله"رو گفت و وارد زندگي جديدي شد.من ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه .
اما اون اينطوري فكر نميكرد و من اينو ميدونستم، "اما  قبل از اينكه ار كليسا بره
رو به من كرد و گفت " تو اومدي داداشی؟ متشكرم .

"ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما .... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم ."

سال هاي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه ميكنم كه دختري كه منو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش كنارش هستند .
يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ،دفتري كه در دوران تحصيل اون رو نوشته .
ابن چيزي هست كه اون نوشته بود :

تمام توجهم به اون بود آرزو مي‌كردم عشقش براي من باشه .اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم . من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم كه بدونه نميخوام فقط براي من يك داداشي باشه .من عاشقش هستم .اما .....من خجالتي هستم .............علتش رو نميدونم............هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستت دارم ......

با خودم فكر ميكردم و گريه ..............اي كاش اين كار رو كرده بودم

 ۳بی احساس

دختر:خوشگلم

پسر:نه

دختر:دوستم داری

پسر:نه

دختر :اگه بمیرم برام گریه نمی کنی

پسر:نچ

دختر اشک تو چشماش جمع شدو پسر

بغلش کردوگفت:تو خوشگل نیستی

زیباترینی...دوستت ندارم عاشقتم

اگه بمیری برات گریه نمی کنم...منم میمیرم....

۴دیوانه

اوايل حالش خوب بود ؛ نميدونم چرا يهو زد به سرش. حالش اصلا طبيعي نبود .همش بهم نگاه ميكرد و ميخنديد. به خودم گفتم : عجب غلطي كردم قبول كردم ها.... اما ديگه براي اين حرفا دير شده بود. بايد تا برگشتن اونا از عروسي پيشش ميموندم.
خوب يه جورائي اونا هم حق داشتن كه اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن يهو ميزد به سرش و ديوونه ميشد ممكن بود همه چيزو به هم بريزه وكلي آبرو ريزي ميشد.
اونشب براي اينكه آرومش كنم سعي كردم بيشتر بش نزديك بشم وباش صحبت كنم. بعضي وقتا خوب بود ولي گاهي دوباره به هم ميريخت.    يه بار بي مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داري؟ قبل از اينكه چيزي بگم گفت : وقتي از اونا ميخورم حالم خيلي خوب ميشه . انگار دارم رو ابرا راه ميرم....روي ابرا كسي بهم نميگه ديوونه...! بعد با بغض پرسيد تو هم فكر ميكني من ديوونه ام؟؟؟ ... اما اون از من ديوونه تره . بعد بلند خنديد وگفت : آخه به من ميگفت دوستت دارم . اما با يكي ديگه عروسي كرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسيشه....

۵عشق بی پایان

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

۶ کشاورزودو برادر

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:« من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»

برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»

نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»

نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چیزی لازم ندارم.»

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت:« دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»

۷ لیوان ودرس زندگی...

در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس رسميت پيدا كرد استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت . آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي كردند ، پرسيد : آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است . استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت . بعد ليوان را كمي تكان داد تا ريگ ها به درون فضا هاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ همگي پاسخ دادند : بله پر شده است .استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتي شن را برداشت و داخل ليوان ريخت . ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچك بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر كردند . استاد يك بار ديگر از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ دانشجويان همصدا جواب دادند : بله پر شده
است .استاد از داخل جعبه يك بطري آب برداشت و آن را درون ليوان خالي كرد . آب تمام فضاهاي كوچك بين ذرات شن را هم پر كرد . اين بار قبل از اين كه استاد سوالي بكند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله پر شده.. بعد از آن كه خنده ها تمام شد استاد گفت : اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چيزهايي كه اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اينها برايتان باقي ماندند هنوز هم زندگي شما پر است . استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد : ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند كه در زندگي مهمند . مثل شغل ، ثروت ، خانه و ذرات شن هم چيزهاي كوچك و بي اهميت زندگي هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد ، ديگر جايي براي سنگها و ريگها باقي نمي ماند . اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي كند .


در زندگي حواستان را به چيزهايي معطوف كنيد كه واقعا اهميت دارند . ابتدا به قلوه سنگ هاي زندگيتان برسيد . بقيه چيزها حكم ذرات شن را دارند

۸قلب روی دیواراتاق پذیرایی

مادر با چهره اي خسته در حاليکه کيسه هاي خريد تو دستش عرق کرده بود,وارد خونه شد.که علي دويد جلو پاش و گفت:"مامان!مامان!رضا,اون مو قعيکه تو بيرون بودي ,و بابا داشت تلفن حرف مي زد ومن تو حياط بازي مي کردم ,با ماژيکاش روي ديوار پذيرايي که تازه رنگش کرده بودين,نقاشي کشيد"....
مادر با عصبانيت وارد اتاق رضا شد و رضا رو ديد که از ترس مثل موش زبر تختش قايم شده,.مادر فرياد کشيد:"تو پسر خيلي بدي هستي!"و ماژيکاشو توي سطل آشغال انداخت...
چند لحظه بعد مادر وارد اتاق پذيرايي شد و روي ديوار اون قلب قرمز بزرگي رو ديد که توش نوشته شده بود,"مامان جونم دوست دارم".مادر در حاليکه اشک ميريخت وارد آشپزخانه شد و چند دقيقه بعد با يک قاب چوبي وارد اتاق پذيرايي شد....و اون قاب هنوز که هنوزه زينت بخشه اتاق پذيرايه!.....

۹سکان را به من بده
خدا با لبخندی مهر آمیز به من می گوید (( آهای دوست داری برای مدتی خدا باشی و دنیا را برانی؟ ))
می گویم (( البته به امتحانش می ارزد.
کجا باید بنشینم ؟
چقدر باید بگیرم ؟
کی وقت نهار است ؟
چه موقع کار را تعطیل کنم ؟ ))
خدا می گوید (( سکان را بده به من! فکر میکنم هنوز آماده نباشی))

 

۱۰امتحان ولاستیک پنچر

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.

اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است.

بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.

آنها به استاد گفتند: ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.?.....

استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند.

چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....

آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....

سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:


کدام لاستیک پنچر شده بود....؟!!!۱۱چند تا دوسم داري ؟

 همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...

  ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و

 بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین مثل ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی

هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم .

 ۱۲عشق از سرم برود

خبر به دورترین نقطه جهان برسد                     

                       نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

                        کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر

                               به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد

                         به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند تا دو پرنده شوند

                                  خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری

                         که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که  نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد

                                به او که عاشق او بودم زیان برسد

خدا کند که فقط این عشق از سرم برود

                              خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!

................................................

لاک پشت ها وقتی عاشق میشن تحمل درد عاشقی واسشون راحت تره . چون عشقشون آرومآروم  ترکشونمیکنه ... !                                                                                      

روزي کـه دلـم پيش دلت بود گرو
دستان مـرا سخت فشردي کـه نرو
امروز دلت به ديگري مايل شد
کـفـشـان مـرا جفت نمودي که برو ...

          نظر یادت نره        

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 4:16  توسط آتیش پاره  | 

 

به نام یکتا معمار هستی

                                                          

 

 

 

 هر وقت دلتنگ شدی به یاد بیار   

                      کسی رو که خیلی دوستت داره

  

    هر وقت ناامید شدی به یاد بیار   

 

  کسی رو که تنها امیدش توئی         

 

 وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار  

       کسی رو که به صدات محتاجه ! 

 

             وقتی دلت خواست از غصه بشکنی   

 به یاد بیار کسی رو که تو دلت یه کلبه ساخته  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 2:16  توسط آتیش پاره  | 

تابرگشتنم فقط انگشتای یه دستتو شمردی ولی هر دفه تا برگشتنت دستام کلی تعویض میشد.........

امیدوارم هرکجا که هستی شاد وخرم باشی امتحاناتم با موفقیت تمام کنی

 

          

خدا کنه چشمای تو تا همیشه آبی باشه

                  همیشه این دنیای تو قشنگ و مهتابی باشه

                                      خدا کنه بارون بشم از توی چشمات ببارم

                                                           غماتو من پاک بکنم واسه تو شادی بیارم

                                         تو آسمون زندگیم ستاره ای نمی بینم

                  از این همه باغ و بهار حتی یه گل نمی چینم

              خدا کنه بارون بیاد بباره روی غصه هام

              از دیدنت روشن بشه قاب بهاری نگام

                                                 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 2:5  توسط آتیش پاره  | 

 

مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش

مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش

مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
 این وزن آواز من است
اگر مرا بسیار دوست بداری
شاید حس تو صادقانه نباشد
کمتر دوستم بدار
تا عشقت ناگهان به پایان نرسد
من به کم هم قانعم
واگر عشق تو اندک ،اما صادقانه باشد
من راضی ام
دوستی پایداراز هر چیزی بالاتر است
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته با ش
این وزن آواز من است
بگو تا زمانی که زنده ای،دوستم داری!
ومن تمام عشق خود را به تو پیشکش می کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 1:10  توسط آتیش پاره  | 

 

نقاشی کودک و بوم نقاشی----نقاشی دختر بچه ای که خودش را بر روی بوم نقاشی می کند

 ...پسرکی در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ‎.

من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار ‏یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت‎.‎
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت‎.‎

در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمی رسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند‎.‎

دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه‎ .‎
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره ‏زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی ‏آرام گرفت. و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، ‏از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ‎.....‎

سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفتند: این محال است.هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفتند: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با ‏هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است‎.‎
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در ‏دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی ‏معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند‎.‎

یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط ‏اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم‎.‎

خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی ‏گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد‎.‎
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 0:13  توسط آتیش پاره  | 

 

 

 پسری به دختری گفت:دوستت دارم-دختر زد زیر  گریه...

 پسردستشوگرفت واشکاشوپاک کردوگفت:اگه دوستم نداري اشکال نداره مهم
اينه که من دوستت دارم وطاقت ديدن اشکاتوندارم...دخترسرشوپايين انداخت و
گفت :ميدوني چيه؟من دوستت ندارم.من...من بدجوري عاشقت شدم.پسردستاي
دخترورها کردوباقيافه اي غمگين ازدخترجداشد.دخترفريادزد:مگه دوستم نداري؟؟!
چراداري ميري؟پسرجواب داد:چون دوستت دارم مي خوام تنهات بذارم.
دخترگفت:فکر کنم شنيده باشي که مي گن عاشقي که تنهاباشه توي دنيانمي
مونه!!!توکه دوست نداري من بميرم هان؟؟؟؟!پسرگفت:انقدردوستت دارم که
نمي خوام به خاطرمن مرتکب گناه بشي!چون ميگن عشق يه جورگناهه!!!!!
دختر:اماعشقم پاکه!!پسرفريادزد: عشق پاک ديگه هيچ جاي
 دنياپيدانميشه............ودختروبراي هميشه تنهاگذاشت...
عشق پاک ديگه حتي توقصه هام معني نداره...

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 2:9  توسط آتیش پاره  | 

                   

        گل رز

       توجه                               توجه              

                   سلام من یه قلب مدل۶۵

                  رنگ فابریک،بی سرنشین

                با امکانات رفاهی برای هدیه

              دارم کی این هدیه رو میخواد؟؟؟

              اگه کسی بود نظر خصوصی بده

          با ذکر مشخصات کامل و شماره همراه.

                البته پسر خوبی هم هستم....

            

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 20:10  توسط آتیش پاره  | 

زندگي آقايون از بدو تولد تا بعد از مرگ!!!

 1- شش سال اوّل زندگی:

2- دوره دبستان:

3- دوره راهنمايی:۴...۵....۶..............

بقیه این مطالب در ادامه مطالب خواندنش خالی از لطف نیست.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 3:59  توسط آتیش پاره  | 


پیغام گیر حافظ :


رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!


تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!


بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام


زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور !


پیغام گیر سعدی:


از آوای دل انگیز تو مستم


نباشم خانه و شرمنده هستم


به پیغام تو خواهم گفت پاسخ


فلک را گر فرصتی دادی به دستم


پیغام گیر فردوسی :


نمی باشم امروز اندر سرای


که رسم ادب را بیارم به جای

 
به پیغامت ای دوست گویم جواب


چو فردا بر آید بلند آفتاب


پیغام گیر خیام:


این چرخ فلک عمر مرا داد به باد


ممنون توام که کرده ای از من یاد


رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش


آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!


پیغام گیر منوچهری :


از شرم به رنگ باده باشد رویم


در خانه نباشم که سلامی گویم


بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت


زان پیش که همچو برف گردد رویم!


پیغام گیر مولانا :


بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!


شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم !


برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود


فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!


پیغام گیر بابا طاهر:


تلیفون کرده ای جانم فدایت!


الهی مو به قوربون صدایت!


چو از صحرا بیایم نازنینم


فرستم پاسخی از دل برایت !



پیغام گیر نیما :
چون صداهایی که می آید


شباهنگام از جنگل


از شغالی دور


گر شنیدی بوق


بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم


در فضایی عاری از تزویر


ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه


پاسخی گیرد ز من از دره های یوش


پیغام گیر شاملو :


بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت


سنگواره ای از دستان آدمیت


آتشی و چرخی که آفرید


تا کلید واژه ای از دور شنوا


در آن با من سخن بگو


که با همان جوابی گویم


تآنگاه که توانستن سرودی است


پیغام گیر سایه :


ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان


دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان


گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد


به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان


پیغام گیر فروغ :

 

نیستم.. نیستم..اما می آیم.. می آیم ..می آیم


با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار

 

می آیم.. می آیم ..می آیم


و آستانه پر از عشق می شود


و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند


...سلامی دوباره خواهم داد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 3:56  توسط آتیش پاره  | 

    

                               

                       

آسان مي توان                         مشكل مي توان

در دفترچه تلفن كسي جاي گرفت                         در قلب كسي جاي گرفت

اشتباهات ديگران را مورد قضاوت قرار داد            اشتباهات خود را قبول كرد

بدون تفكر حرف زد                                         زبان را در دهان گذاشت

كسي را كه دوستمان دارد نارا حت كرد                 زخمي را التيام بخشيد

ديگران را بخشيد                                            از ديگران خواست مارا ببخشند

قوانيني وضع كرد                                           از قوانين پيروي كرد

رويا پردازي كرد                                             براي رويايي مبارزه كرد

قرص ماه را تحسين كرد                                   طرف ديگر ماه را ديد

با كلمه ها، دوستي ها را حفظ كرد                        با معناي كلمه ها دوستيها را نگه داشت

با برخورد با سنگي به زمين افتاد                        از زمين بر خواست

از زندگي روزانه خود لذت برد                           ارزش واقعي براي زندگي قائل بود

هر شب دعا خواند                                           خدا را در امور جزئي ديد

به كسي قول داد                                             به عهد و پيمان پايبند بود

به كسي گفت كه دوستش داري                           عشق را هر روز به او نشان داد

از ديگران انتقاد كرد                                        پيشرفت كرد

مرتكب اشتباهي شد                                         از اشتباهات پند گرفت

براي از دست رفته اي اشك ريخت                       از او مراقبت كرد تا از دستش ندهيم

درباره پيشرفت فكر كرد                             دست از فكر كردن برداشت و دست به كار شد

درباره ديگران فكرهاي بد كرد                            درباره بد بودن آنها شك كرد

از ديگران محبت قبول كرد                                 به ديگران محبت كرد

اين نكته ها را خواند                                         از آنها پيروي كرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 3:14  توسط آتیش پاره  | 

۱)حکایت عشق:۲

روزی جوان ثروتمندی نزد استادم آمد و گفت : عشق را چگونه بیابم تا زند گانی

نیکویی داشته باشم . استادم مرد جوان را به کنار پنجره برد و گفت : پشت پنجره چه می بینی ؟

مرد گفت : آدمهایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد .

سپس استادم آینه بزرگی به اونشان داد و گفت : اکنون چه می بینی ؟

مرد گفت : فقط خودم را می بینم .

استادم گفت : اکنون دیگران را نمی توانی ببینی ! آینه وشیشه هردو از یک ماده ی

 اولیه ساخته شده اند ، اما آینه لایه نازکی از نقره در پشت خود دارد ودر نتیجه

چیزی جز شخص خود را نمی بینی خوب فکر کن ! وقتی شیشه فقیر باشد ، دیگران

 را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند ،

اما وقتی از نقره یا جیوه (ثروت) پوشیده می شود ، تنها خودش را می بیند.

اکنون به خاطر بسپار : تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره ای

 را از جلوی چشمهایت برداری ، تابار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوست شان

بداری . آن گاه خواهی دانست که (عشق یعنی دوست داشتن دیگران )

 

 (راماکریشنا)

 ۲ عشق:  ۲                                                                          

 

 

hعشق بورزيد تا به شما عشق بورزندg

 

روزي روزگاري،پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي وتامين

 

مخارج تحصيلش،دست فروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا

 

شايد بتواند پولي به دست آورد.روزي متوجه شدكه تنها يك سكه10سنتي برايش

 

 باقي مانده است واين در حالي بود كه به شدت احساس گرسنگي مي كرد.

 

 تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. به طور اتفاقي درب خانه اي

 

را زد.دختر جوان وزيبايي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر،

 

دستپاچه شدوبه جاي غذا فقط يك ليوان آب درخواست كرد.دختر كه متوجه گرسنگي

 

 شديد پسرك شده بود به جاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با آرامش

 

 وآهستگي،شير راسر كشيد وگفت:«چقدر بايد بپردازم؟»دختر پاسخ داد:«چيزي

 

 نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما نياز به ازايي ندارد.»پسرك گفت:

 

«پس من از صميم قلب ازشما سپاس گذاري مي كنم.»سالهابعد دختر جوان

 

به شدت بيمارشد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهارعجز نمودند واورا

 

براي ادامه معالجه به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهزمتخصصان نسبت

 

به درمان اواقدام كنند.«دكتر هوارد كلي» جهت بررسي وضعيت بيمار وارائه

 

مشاوره فراخوانده شد.هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به

 

آنجا آمده برق عجيبي درچشمهايش درخشيد.بلافاصله بلند شد وبه سرعت

 

به طرف اتاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش رابر تن كردوبراي ديدن بيمارش

 

وارد اتاق شد.در اولين نگاه اوراشناخت؛ سپس به اتاق مشاوره بازگشت

 

تاهرچه زودتربراي نجات جان بيمارش اقدام كند. از آن روز به بعد زن

 

رامورد توجه هاي خاص خود قرار داد.سرانجام پس از يك تلاش طولاني

 

عليه بيماري پيروزي ازآن «دكتركلي»گرديد.آخرين روز بستري شدن زن

 

در بيمارستان بودكه به درخواست دكترهزينه  درمان زن جهت تاييد

 

 نزد او برده شد .گوشه صورت حساب چيزي نوشت؛آن رادر پاكتي گذاشت و

 

 براي زن ارسال نمود.زن از باز كردن پاكت وديدن مبلغ صورت حساب 

 

 واهمه داشت.مطمئن بودكه بايد تمام عمر را بدهكارباشد.سرانجام تصميم گرفت 

 

وپاكت راباز كرد. چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي بوي قبض

 

 نوشته بود.آهسته آن راخواند:

 

«بهاي اين صورت حساب درگذشته بايك ليوان شيرپرداخت شده است.»

 

 

۳همه کوزه های شکسته:۲

 

 

يك سقا در هند،دو كوزه ي بزرگ داشت كه آنها را به دوسر ميله اي

 

آويزان مي كردو روي شانه هايش مي گذاشت در يكي از كوزه ها

 

ترك كوچكي وجود داشت بنابراين ،كوزه سالم هميشه بيشترين

 

 مقدار آب را از رودخانه به خانه ارباب مي رساند،ولي كوزه شكسته

 

فقط نصف اين مقدار را حمل مي كرد.به مدت دوسال اين كار هر روز

 

ادامه داشت وسقا فقط يك كوزه و نصفي آب را به خانه اربابم رساند.

 

كوزه سالم به موفقيت خودش افتخار مي كرد.موفقيت در رسيدن به

 

هدفي كه به منظور آن ساخته شده بود.اما كوزه شكسته ،بيچاره از

 

نقص خود شرمنده بود وازاينكه تنها مي توانست نيمي از كار خود را

 

انجام دهد ناراحت بود.بعد از دوسال ،روزي در كنار رود خانه،كوزه

 

شكسته به سقا گفت:«در اين دوسال من نتوانستم نيمي از كاري را

 

كه بايد،انجام دهم.چون تركي كه در من وجود دارد باعث نشتي آب

 

در راه بازگشت به خانه اربابت مي شد.به همين خاطر تو با همه

 

تلاشي كه كردي به نتيجه مطلوب نرسيدي.»سقا دلش براي كوزه

 

شكسته سوخت وبا او همدردي كرد و گفت:«از تو مي خواهم در

 

مسير بازگشت به خانه ارباب ،به گلهاي زيباي كنار راه توجه كني.»

 

در حين بالا رفتن از تپه كوزه شكسته خورشيد را نگاه كرد كه چگونه

 

گلهاي كنار جاده را گرما مي بخشيد واين موضوع اورا كمي شاد كرد.    

 

اما در پايان راه باز هم احساس ناراحتي كرده بود .براي همين دوباره

 

از صاحبش عذر خواهي كرد.سقا گفت:«من از ترك تو خبر داشتم واز

 

آن استفاده كردم من در كناره ي راه گلهايي كاشتم كه هرروز وقتي

 

به خانه بر مي گشتيم تو آب داده اي.  براي مدت دوسال ، من با اين

 

گلها خانه اربابم را تزيين كردم .بدون وجود تو ،خانه ارباب تا اين حد

 

زيبا نمي شد.»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 3:3  توسط آتیش پاره  | 

 

ایران سرور جهان

 

 

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سيستم اگو يا فاضلاب را جهت تخليه آب شهري به بيرون از شهر اختراع كرد ايرانيان بودند .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه اسب را به جهان هديه كردند ايرانيان بودند .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حيوانات خانگي را تربيت كردند و جهت بهره مندي از آنان استفاده كردند ايرانيان بودند .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مس را كشف كردند ايرانيان بودند .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه آتش را در جهان كشف كردند ايرانيان بودند .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه ذوب فلزات را آغاز كردند ايرانيان بودند در شهر سيلك در اطراف كاشان .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشاورزي را جهت كاشت و برداشت كشف كردند ايرانيان بودند .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه نخ را كشف كردند و موفق به ريسيدن آن شدند ايرانيان بودند .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سکه را در جهان ضرب كردند ايرانيان بودند .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه عطر را براي خوشبو شدن بدن ساختند ايرانيان بودند .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشتي يا زورق را ساختند ایرانیان بودند به فرمان يكي از پادشاهان زن ايراني.

آيا ميدانيد : اولين ارتش سواره نظام در دنيا توسط سام ايراني اختراع شد با ۱۱۵سرباز .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حروف الفبا را ساختند در ۷۰۰۰سال پيش در جنوب ايران ، ايرانيان بودند .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه شيشه را كشف كردند و از آن براي منازل استفاده كردند ايراينان بودند .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه زغال سنگ را كشف كردند ايرانيان بودند .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مقياس سنجش اجسام را كشف كردند ايرانيان بودند .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه به كرويت زمين پي بردند ايرانيان بودند .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه قاره آمريكا را كشف كردند ايراينان بودند و كريستف كلب و واسكودوگاما بر اثر خواندن كتابهاي ايراني كه در كتابخانه واتيكان بوده به فكر قاره پيمايي افتادند .

آيا ميدانيد : كلمه شاهراه از راهي كه كورش کبیر بين سارد پايتخت كارون و پاسارگاد احداث كرد گرفته شده است .

آيا ميدانيد : كورش كبير در شوروي سابق شهري ساخت به نام كورپوليس كه خجند امروزي نام دارد .

آيا ميدانيد : كورش پس از فتح بابل به معبد مردوك رفت و براي ابراز محبت به بابلي ها به خداي آنان احترام گذاشت و در همان معبد كه بيش از ۱۰۰۰متر بلندي داشت براي اثبات حسن نيت خود به آنان تاج گذاري كرد .

آيا ميدانيد : اولين هنرستان فني و حرفه اي در ايران توسط كورش كبير در شوش جهت تعليم فن و هنر ساخته شد .

آيا ميدانيد : ديوار چين با بهره گيري از ديواري كه كورش در شمال ايران در سال ۵۴۴قبل از ميلاد برای جلوگیری از تهاجم اقوام شمالی ساخت ، ساخته شد .

آيا ميدانيد : اولين سيستم استخدام دولتي به صورت لشگري و كشوري به مدت ۴۰سال خدمت و سپس بازنشستگي و گرفتن مستمري دائم را كورش كبير در ايران پايه گذاري كرد .

آيا ميدانيد : كمبوجبه فرزند كورش بدليل كشته شدن ۱۲ايراني در مصر و اینکه فرعون مصر به جاي عذر خواهي از ايرانيان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود ،  با ۲۵۰هزار سرباز ايراني در روز ۴۲از آغاز بهار ۵۲۵قبل از ميلاد به مصر حمله كرد و كل مصر را تصرف كرد و بدليل آمدن قحطي در مصر مقداري بسيار زيادي غله وارد مصر كرد . اكنون در مصر يك نقاشي ديواري وجود دارد كه كمبوجيه را در حال احترام به خدايان مصر نشان ميدهد . او به هيچ وجه دين ايران را به آنان تحميل نكرد و بي احترامي به آنان ننمود .

آيا ميدانيد : داريوش کبير با شور و مشورت تمام بزرگان ايالتهاي ايران كه در پاسارگاد جمع شده بودند به پادشاهی برگزيده شد و در بهار ۵۲۰قبل از ميلاد تاج شاهنشاهي ايران رابر سر تهاد و براي همين مناسبت ۲نوع سكه طرح دار با نام داريك ( طلا ) و سيكو ( نقره )

را در اختيار مردم قرار داد كه بعدها رايج ترين پولهاي جهان شد .

آيا ميدانيد : داريوش كبير طرح تعلميات عمومي و سوادآموزي را اجباري و به صورت كاملا رايگان بنيان گذاشت كه به موجب آن همه مردم مي بايست خواندن و نوشتن بدانند كه به همين مناسبت خط آرامي يا فنيقي را جايگزين خط ميخي كرد كه بعدها خط پهلوي نام گرفت . ( داريوش به حق متعلق به زمان خود نبود و ۲۰۰۰سال جلو تر از خود مي انديشيد . )

آيا ميدانيد : داريوش در پايئز و زمستان ۵۱۸ ۵۱۹قبل از ميلاد نقشه ساخت پرسپوليس را طراحي كرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر نقشه آن را با كمك چندين تن از معماران مصري بروي كاغد آورد .

آيا ميدانيد : داريوش بعد از تصرف بابل ۲۵هزار يهودي برده را كه در آن شهر بر زير يوق بردگي شاه بابل بودند آزاد كرد ..

آيا ميدانيد : داريوش در سال دهم پادشاهي خود شاهراه بزرگ كورش را به اتمام رساند و جاده سراسري آسيا را احداث كرد كه از خراسان به مغرب چين ميرفت كه بعدها جاده ابريشم نام گرفت .

آيا ميدانيد : اولين بار پرسپوليس به دستور داريوش كبير به صورت ماكت ساخته شد تا از بزرگترين كاخ آسيا شبيه سازي شده باشد كه فقط ماكت كاخ پرسپوليس ۵سال طول كشيد و کل ساخت کاخ ۶۵ سال به طول انجاميد .

آيا ميدانيد : داريوش براي ساخت كاخ پرسپوليس كه نمايشگاه هنر آسيا بوده ۲۵هزار كارگر به صورت ۱۰ساعت در تابستان و ۸ساعت در زمستان به كار گماشته بود و به هر استادكار هر ۵روز يكبار يك سكه طلا ( داريك ) مي داده و به هر خانواده از كارگران به غير از مزد آنها روزانه ۲۵۰گرم گوشت همراه با روغن كره عسل و پنير ميداده است و هر ۱۰روز يكبار استراحت داشتند .

آيا ميدانيد : داريوش در هر سال براي ساخت كاخ به كارگران بيش از نيم ميليون طلا مزد مي داده است كه به گفته مورخان گران ترين كاخ دنيا محسوب ميشده . اين در حالي است كه در همان زمان در مصر كارگران به بيگاري مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد كه با شلاق نیز همراه بوده است .

آيا ميدانيد : تقويم كنوني ( ماه ۳۰ روز ) به دستور داريوش پايه گذاري شد و او هياتي را براي اصلاح تقويم ايران به رياست دانشمند بابلي “دني تون” بسيج كرده بود . بر طبق تقويم جديد داريوش روز اول و پانزدهم ماه تعطيل بوده و در طول سال داراي ۵عيد مذهبي و ۳۱روز تعطيلي رسمي كه يكي از آنها نوروز و ديگري سوگ سياوش بوده است .

آيا ميدانيد : داريوش پادگان و نظام وظيفه را در ايران پايه گزاري كرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزير بايد به خدمت بروند و تعليمات نظامي ببينند تا بتوانند از سرزمين پارس دفاع كنند .

آيا ميدانيد : داريوش براي اولين بار در ايران وزارت راه وزارت آب سازمان املاك سازمان اطلاعات سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنيان نهاد .

آيا ميدانيد : اولين راه شوسه و زير سازي شده در جهان توسط داريوش ساخته شد .

آيا ميدانيد : داريوش براي جلوگيري از قحطي آب در هندوستان كه جزوي از امپراطوری ايران بوده سدي عظيم بروي رود سند بنا نهاد .

آيا ميدانيد : فيثاغورث كه بدلايل مذهبي از كشور خود گريخته بود و به ايران پناه آورده بود توسط داريوش كبير داراي يك زندگي خوب همراه با مستمري دائم شد .

آيا ميدانيد : در طول سلطنت داريوش كبير ۲۴۲ حكمران بر عليه او شورش كرده بودند و او پادشاهي بوده كه با ۲۴۲ مورد شورش مقابله كرد و همه را بر جاي خود نشاند و عدالت را در سرتاسر ايران بسط داد . او در سال آخر پادشاهي به اندازه ۱۰ ميليون ليره انگلستان ذخيره مالي در خزانه دولتي بر جاي گذاشت .

 

*** داريوش در سال ۵۲۱قبل از ميلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پايين اجتماع خشنود نيستم .. ***

یاد آنان گرامی . شاید ما ذره اي ميهن  پرستي را از آنان بياموزيم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 15:15  توسط آتیش پاره  | 

 

يكي بود يكي نبود...

 مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود...

وقتي مرد...

همه مي گفتند به بهشت رفته است...

آدم مهرباني مثل او باید به بهشت ميرفت...

در آن زمان بهشت هنوز به سیستم کنترل كيفيت فرا گير مجهز نبود...

استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد...

فرشته ای كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت...

وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد...

در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد...!

 هر كس به آنجا  برسد مي تواند وارد شود...

مرد وارد شد و آنجا ماند...

 چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت...

يقه ي پطرس قديس را گرفت و گفت :

 این کار شما یک حرکت تروریسمی وازنوع انقلابهای مخملی است...! 

پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده...!؟

ابليس كه از خشم قرمز شده بود...

 گفت:آن مرد که به دوزخ فرستاده ايد...

آمده و كار و زندگي ما را به هم ریخته...!

از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...

در چشم هايشان نگاه مي كند...

به درد و دلشان مي رسد..

حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...

 همه یکدیگر را در آغوش مي كشند و مي بوسند...

دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد...

وقتي راوی قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:


با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي

 خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند
{پائولو كوئلیو}

Beautiful Death - SciFi and Fantasy Art by Rae A Anderson

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 3:40  توسط آتیش پاره  | 

 

 ( داستان دیوانگی و عشق )

 

 

زمانهای قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود ، فضیلت ها و

 

تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

 

"ذکاوت" گفت : بیایید بازی کنیم. مثلا قایم باشک !

 

"دیوانگی" فریاد زد : آره قبوله. من چشم میذارم !

 

چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگرده همه قبول کردند.

 

"دیوانگی" چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن :

 

یک ... دو ... سه ... !

 

همه به دنبال جایی بودند تا قایم بشوند.

 

"نظافت" خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.

 

"خیانت" داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد.

 

"اصالت"به میان ابرها رفت و "هوس"به مرکز زمین رهسپار شد.

 

"دروغ" که میگفت به اعماق کویر خواهد رفت ، به اعماق دریا رفت !

 

"طعم" داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.

 

"حسادت" هم رفت داخل یک چاه عمیق.

 

آرام آرام همه پنهان شدند و "دیوانگی" همچنان میشمرد:

 

هفتاد و سه ... هفتاد و چهار ... !

 

اما "عشق" هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

 

تعجبی هم ندارد. پنهان کردن عشق خیلی سخت است.

 

"دیوانگی"داشت به عدد ۱۰۰ میرسید که

 

"عشق"پرید وسط یک دسته گل رز و آرام نشست.

 

دیوانگی فریاد زد : دارم میام ، دارم میام ...

 

همان اول کار، "تنبلی" را پیدا کرد. "تنبلی" اصلا تلاش نکرده بود تا

 

پنهان شود !

 

بعد هم "نظافت" را پیدا کرد و خلاصه سپس نوبت به دیگران رسید.

 

اما  از "عشق" خبری نبود !

 

"دیوانگی" دیگر خسته شده بود که حسادت حسودیش

 

گرفت و آرام در گوش او گفت : "عشق" پشت گل رز مخفی شده !

 

"دیوانگی" با هیجان زیادی یک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت به داخل

 

گلهای رز فرو برد.

 

صدای ناله ای بلند شد. " عشق" از پشت گل رز بیرون آمد.

 

دستهایش را جلوی صورتش گرفته بود و از میان انگشتهایش

 

خون می چکید !

 

شاخه درخت چشمهای او را کور کرده بود.

 

"دیوانگی"  که بد جور ترسیده بود با شرمندگی گفت :

 

حالا من چه کار کنم ؟! چه طور میتوانم جبران کنم ؟!

 

"عشق" جواب داد : مهم نیست دوست من ، تو دیگه کاری

 

نمیتونی بکنی.

 

فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یار من باش همه جا

 

همراهم باش تا راه را گم نکنم.

 

و از همان زمان تا همیشه "عشق" و "دیوانگی" همراه یکدیگر

 

به احساس تمام آدمهای عاشق پیشه سرک میکشند ...!

 

 

                           

ممنون از یگانه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 4:20  توسط آتیش پاره  | 

گناه اول تو آن سلام بیجا بود ... !!!

 

                              ..............................

 

        نسیم باد نوروزی نبودی

 

                                         بکام هیچ دل روز ی نبودی

 

        جناب عشق اینجوری بگویم

 

                                      تو هم آش دهانسوزی نبودی ...

 

                             ..............................

 

اون همیشه با محبت برای من دیگه نیستی

 

                      نگو صادقی به عشقت آخه چشمات میگه نیستی

 

منه سرگردون ساده تو رو صادق میدونستم

 

                       این برام شکسته  اما تو رو عاشق میدونستم ...

 

                            ..............................

 

هر کسی همنفسم شد دست آخر قفسم شد

 

                        منه  ساده  به  خیالم که همه کار و کسم شد

 

اونکه عاشقانه خندید خنده های منو دزدید

 

                       پشت  پلک  مهربونی  خواب  یک  توطئه میدید

 

.                            ..............................

 

     هر کسی پس از تو آمد خلوت منو به هم زد

 

                             تو رو باز به یادم آورد اگه از عاطفه دم زد...

 

                           ..............................

 

        به انتظار فصل تو ،

             

                                       تمام فصلها گذشت !!!

 

                           ..............................

 

کاش می دیدم چیست .... آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست ...!

 

                          ..............................

 

      صدای قلب خودم بود می شناختمش

 

                                    چه بی گناه در این تنگنا گداختمش ... 

             

                          ..............................

 

گفتی پرواز میکنیم اما بال و پرم را شکستی و پا به فرار گذاشتی

 

                 تو هم اهل پرواز نبودی !!!

 

                         ..............................

 

اگر خدا تو را به پرتگاه برد نترس...

 

یا تو را از پشت میگیرد ، یا به تو پرواز یاد میدهد...

 

                         ..............................

  

       اشکهایم را روی نامه ای عاشقانه با قطره چکان جعل میکردم...

 

           خاطرم آمد دلتنگ خنده هایت هستم

 

             ببخش اگر این روزها عشق با گریستن اثبات میشود...

 

                       ...............................

 

بزرگراه های مهندسی ساز ما را به هم نمی رسانند

 

عشق با قوانین بیگانه است. از بیراهه ها بیا

 

برای دیدن کسی که عمریست منتظرت است....

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 3:30  توسط آتیش پاره  | 

 

نشسته بود روي زمين و داشت  يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد.

بهش گفتم: كمك نمي خواي؟

گفت نه.

گفتم: خسته مي شي بذار كمكت كنم ديگه.

گفت: نه خودم جمع مي كنم.

گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟

بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟

نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم.

اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم.

بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟

آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن.

وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري

هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش.

ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم

به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده.

ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.

آخه مي دوني اون خودش گفته

كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره.

تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد

و يواش يواش ازم دور شد.

و من توي اين فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم.

دلم مي خواست بهش بگم

خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟

انگاري فهميد تو دلم چي گفتم.

بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر كسي نسپردم

اون براي من هر كسي نبود.

گفت و اين بار رفت سمت دريا.

 سهمش از تنهايي هاش دريايي بود كه رازدارش بود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 3:0  توسط آتیش پاره  | 

 

من تو رو دوست دارم تو که با من نامهربونی

بدون که تا آخر دنیا توی قلبم یه عشق ناز می مونی

من تو رو میخوام عزیزم اینو از چشام میخونی

عشق تو مقدسه مثل نماز عشق به یاد من می مونی

اگه دلتنگت میشم بدون تو رو دوست دارم

بدون همیشه عشقمی بدون فقط تو رو دارم

بگو تا این ترانه رو بنویسم به نام تو

ببین سند زدم دلو به یاد خنده های تو

اگه چشام تر میشه بدون دوست دارم تا پای جون

بدون همه غریبه و فقط تو آشنا بمون

بگو تا آتیش بزنم ترانه هامو  زیر پای تو

تو ترانه ی منی بدون که عاشقت می میره غزل غزل برای تو

اگه دیوونه ات شدم می خوام بگم که جونمی

می خوام کلید این رگ و بدم به تو که خونمی

می خوام که بدونی شاهزاده ای توی قصه های من

اگه بخوای دل بکنی بسته میشه صفحه ی قصه های من

خوب میدونی تو رو میخوام نه از هوس نه از غرض

بازم میگم تو رو میخوام برای عشق همینو بس!

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 3:28  توسط آتیش پاره  | 

یا علی رفتم بقیع اما چه سود

هرچه گشتم فاطمه آنجا نبود

یا علی قبر پرستویت کجاست

ان گل صدبرگ خوشبویت کجاست

هرچه باشد من نمک پرورده ام

دل به عشق فاطمه خوش کرده ام

حج من بی فاطمه بی حاصل است

فاطمه حلال صدها مشکل است

من طواف سنگ کردم دل کجاست

راه پیمودم پس منزل کجاست

کعبه بی فاطمه مشتی گل است

قبر زهرا کعبه اهل دل است

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 3:25  توسط آتیش پاره  | 

عشق يعنی با غم الفت داشتن

         سوختن با درد نسبت داشتن

                    عشق دريک جمله يعنی انتظار

                                انتظار روز رجـــعت داشتن

                                       عشق يعنی مستی و ديوانگی

                                                عشق يعنی در جهان بيگانگی

                                       عشق يعنی شب نخفتن تا سحر

                              عشق يعنی سجده ها با چشمان تر

                     عشق يعني سر به در آويختن

             عشق يعنی اشک حسرت ريختن

  عشق يعنی در جهان رسوا شدن

         عشق يعنی مست و بی پروا شدن

                  عشق يعنی سوختن يا ساختــن

                           عشق يعنی زندگی را باختن

                                   عشق يعنی انتـــظار و انتـــظار

                                           عشق يعنی هرچه بينی عکس يار

                                     عشق يعنی ديـده بر در دوختـن

                           عشق يعنی در فراقش سوختن

                 عشق يعنی لحظه های التهاب

        عشق يعنی لحظه های ناب ناب

 عشق يعنی با پرستو پر زدن

         عشق يعنی آب بر آذر زدن

                   عشق يعنی سوز نی آه شبان

                            عشق يعنی معنی رنگين کمان

                                     عشق يعنی با گلي گفتن سخن

                                              عشق يعنی خون لاله بر چمن

                                      عشق يعنی شعله بر خرمن زدن

                             عشق يعنی رسم و دل برهم زدن

                    عشق يعنی يک تيمم يک نماز

          عشق يعنی عالمی راز و نياز

عشق يعنی چون محمد پا به راه

       عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه

               عشق يعنی بيستون کندن به دست

                        عشق يعنی زاهد اما بت پرست

                                 عشق يعنی همچومن شيدا شدن

                                          عشق يعنی قلــه و دريا شدن

                                 عشق يعنی يک شقايق غرق خون

                       عشق يعنی درد ومحنت دردرون

              عشق يعنی يک تبلور يک سرود

   عشق يعنی يک سلام و يک درود

           عشق يعنی جام لبريز از شراب

                    عشق يعنی تشنگی يعنی سراب

                            عشق يعنی حسرت شبهای گرم

                                    عشق يعنی ياد يک رويای نرم

                                        عشق يعنی غرقه گشتن در سراب

                                    عشق يعنی حلقه های بی حساب

                          عشق يعنی تا ابد بی سرنوشت

                  عشق يعنی آخــرخط بهـشــت

         عشق يعنی گم شدن در لحظه ها

عشق يعنی آبـی بی انتـــها

        عشق يعنی زرد تنها و غريب

                عشق يعنی سرخی ظاهر فريب

                          عشق يعنی تکيه بر بازوی باد

                                   عشق يعنی حسرتت پاينده باد

                                    عشق يعنی هرزمان تنها شنيدن نام او

                                       عشق يعنی هرچه گفتن هرچه کردن

 

همیشه دوستت دارم

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 3:24  توسط آتیش پاره  | 

اگه نقطه نمی زاری حداقل بقیشو پاک نکن تا به برگشتت امید وار باشم.....

(منتظر جواب هستم ... ؟؟؟)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 12:25  توسط آتیش پاره  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 12:23  توسط آتیش پاره  |